تبلیغات
رسانه امید Hope Media - این زن ایرانی، بدبخت ترین زن جهان است...
یکشنبه 22 آبان 1390

این زن ایرانی، بدبخت ترین زن جهان است...

   نوشته شده توسط: علی حیدری    نوع مطلب :حوادث ،عدالت ،فقر ،

 زن درحالی‌که قسمت هایی از صورتش را به دلیل اسیدپاشی همسر معتادش از دست داده بود ، گفت : احمد ضمن سوزاندن دست های دختر 5 ساله ام او را خفه کرد. حتما این دفعه دادگاه دیگر حق را به من می دهد چون همه دلایل برای اثبات جرم همسرم مهیاست.
 
پنبه دانه های برف‏، زمین را سپید کرده بود اما گویی این سپیدی هیچ تاثیری بر زندگی سیاه من نمی گذاشت، نمی توانست که بگذارد... چرا که شاید قالیباف تار و پود زندگی من بختم را با نخ های سیاه بافته بود... نمی دانم... این خلاصه سرگذشت دختری بود که نامش به شیرینی زندگی اش نبود... شیرین...

او سه سال بود که هر روز به همراه پدر پیرش به دادگاه می رفت اما نمی توانست از همسر شیشه ای اش طلاق بگیرد، چرا که هنوز نتوانسته بود اعتیاد او را ثابت کند.

در این مدت هر روز مزه دست های احمد را که به جای نان آوری؛ نان‌بر خانواده بود می‌چشید... وقتی نئشگی اش بالا بود قصد سرگرمی داشت...!!!

روزها ادامه داشت و شیرین هر روز در راهروهای دادگاه پیرتر و پیرتر می شد؛ یک روز با این ادعا که همسرش قصد کشتن او و بچه اش را دارد پیش قاضی می رفت و دیگر روز به امید اثبات اعتیاد همسرش...

شیرین دیگر نمی دانست چه کند در حالیکه اشک از دیدگانش سرازیر بود و تنها به امید خدا به خانه برگشت.

روزی که وقت شد درد دلش را برایم بازگو کند، شاید امیدش بیشتر شد برای رهایی از این زندگی... شاید هم مرحمی برای زخم هایش می خواست... نمی دانم...

می گفت:در ماه های اخیر وضعیت زندگیمان بد شده بود هر روز دریغ از دیروز، دیگر همسرم حس و حال کار کردن نداشت و اگر پولی هم از فروختن اسباب و اثاثیه خانه مان در می آورد ، خرج اعتیادش می شد.

... بهار، دخترم از بس حسرت میوه و لباس و اسباب بازی بر دلش مانده است... که حتی نامشان را هم فراموش کرده... از نان و پنیر خسته شده ... دیگر نمی دانم باید چه کار کنم...

شیرین در یک روز سرد زمستانی مجبور شد که یکی از کلیه هایش را بفروشد... وقتی داشت در مورد این مطلب حرف می زد گویی کوهی از غم بر دلش نشسته... در این باره با رنج حرف می زد...

... گوشی را برداشتم به شماره هایی که از دیوار بیمارستان ها برداشته بودم و می دانستم خریدار کلیه هستند زنگ زدم... او کلیه اش را به قیمت یک روز تفریح کاخ‌نشینان شمال تهران فروخته بود... تنها چهار میلیون تومان... ناقابل برای عضوی مهم از بدن یک زن...

....چشمتان روز بد نبیند... وقتی احمد از این موضوع مطلع شد زندگیم را سیاه کرد و پول را ظرف دو ماه از دستم بیرون کشید و دود کرد رفت هوا...

زن در حالی که چشمان عسلی رنگش را به زور باز نگه داشته بود... گفت:ناراحت از دست دادن پول هایم نیستم... چون حداقل بهار چند روزی طعم بر آورده شدن آرزو هایش را چشید.

... این زندگی که نه... نکبت همینطور ادامه داشت و من هر روز به دادگاه می رفتم و دادخواست های متعددم را پر می کردم...تمبر می زدم... از این اتاق به آن اتاق می رفتم... هر کس و ناکس را می دیدم تا اینکه بتوانم حق خود را از دنیا بگیرم... از احمد... از همه کسانی که در حقم ظلم کردند... اما در این میان تمبر باطله به زندگی خودم هم می خورد و هیچ اتفاقی برای رها شدن از دست این مرد نمی افتاد.

در این میان کار احمد تنها شده بود تهدید و آزار... تا اینکه یک روز احمد گفت اگر دوباره به دادگاه بروم و دنبال طلاق باشم، زندگی ام را می گیرد....

و بلاخره آن روز سیاه رسید. روزی که شیرین قربانی شقاوت احمد شد و تا آخر عمر نشانی ظلم یک مرد بر چهره اش نمایان ماند... شیرین در توصیف آن روز سیاه چنین می گفت:احمد آن روز دایم بیرون می رفت و کمتر چرت می زد... انگار سرحال تر بود... مدام با خود حرف می زد و انگار دو دوتا چهارتا می کرد. شاید می خواست کاری کند... اما وقتی عصر به خانه آمد و هدیه ای سوزناک برایم آورد، تازه فهمیدم سعی می کرده پاسخ تمام این سال ها تحمل و صبوری ام را بدهد... تازه فهمیدم می خواهد جواب زحماتم را بدهد... و چه خوب جوابم را داد. هدیه اش یک پارچ اسید بود که زندگی ام را سیاه تر کرد...

برای همیشه... عصر آن روز هنگامی که شیرین با دخترش در حال بازی در حیاط خانه بود... احمد با پارچ اسید وارد خانه شده و بی بهانه اسید را به سمت او پاشیده بود... صورت و دست های شیرین در اثر اسید سوخته و کمی از  اسیدها نیز به دست های دخترش پاشیده شده بود...

احمد گفت شیرین بیا می خوام باهات صحبت کنم ، دختر 5 ساله ام نیز طبق معمول دنبال من راه افتاد روبروی احمد که ایستادم فکر می کردم حالش بهتر شده و می خواهد بعد از قرنی با من و دخترش حرف بزند؛ هنوز در این فکر بودم که ناگهان احمد پارچ پر از اسید را به صورتم پاشید.

... تمام صورتم می سوخت... انگار آتش به جانم زده بودند... پوست صورتم را می دیدم که در حال ذوب شدن است. فریادم در میان خنده های عصبی احمد گم شده بود... اما با شنیدن صدای گریه بچه ام، درد خودم یادم رفت.

... نمی دانم از کجای این زندگی بگویم ، دست های دخترم به علت پاشیده شدن اسید در حالیکه پشت من قایم شده بود، سوخت...

آن روز در حالیکه شیرین پول و وضعیت مناسبی نداشت با فریاد کودکش را در آغوش گرفته و از خانه بیرون دوید تا شاید راهی پیدا کند برای نجات... اهالی که صدای او را شنیده بودند وی را به بیمارستان می رسانند اما...

درمانگاه در همان کوچه خودمان بود... تقریبا ما را می شناخت وقتی وضعیتم را دید سعی کرد کمک کند... به او گفتم تو رو خدا دستای دخترم را هر طور می تونی خوب کن، من مهم نیستم... دخترم مهمه... بهارم طاقت نداره... چند روز بعد به خاطر این موضوع به دادگاه رفتم و پرونده ای در خصوص اسید پاشی همسرم تشکیل دادم.

زمانیکه به خانه برگشتم احمد را که بر اثر کشیدن مواد و خوردن مشروب مست کنار اتاق افتاده بود، دیدم، چشمان درشت قرمزش را باز کرد و گفت : بازم رفتی دادگاه ، دست بردار... مردی بهتر از من پیدا نمی کنی.

چیزی نگفتم ، دو ساعتی نگذشته بود که احمد بلند شد و دست دخترم بهار را گرفت ؛ گفتم احمد تو رو خدا به آن کاری نداشته باش هنوز درد دستاش خوب نشده... تلخندی زد و گفت چرا جلوی عشق ورزیدن من به دخترم را می گیری ، بهارم دستت خیلی سوخته، ببخشید بابا من نمی خواستم این اتفاق برای تو بیافته.

بهار هم حرف های دروغ پدرش را باور نمی کرد و سعی داشت از او دور شود اما احمد گفت می خواهیم بستنی بخوریم ، زود بر می گردیم ...

بهار که اسم بستنی را شنید به دنبال احمد روانه مغازه شد یک ساعت بعد احمد برگشت؛ بهش گفتم احمد؛ بهار چی شد؟

گفت : گم شده، نمی دانم داشتم بستنی می خریدم دیگر ندیدمش.

آن موقع بود که دنیا به سرم خراب شد تا ظهر آن روز همه جا را دنبال بهارم گشتم ولی هیچ اثری از بهار نبود. موضوع را به پلیس اطلاع دادم دو روزی وضع بر این منوال بود و من هر روز چشم انتظار برگشتن بهارم بودم... تا اینکه یک روز زنگ خانه به صدا در آمد. رفتم جلوی در پلیس بود ولی خبری از دخترم نبود گفتم آقا تورو خدا زودتر بگید بهارم چی شده... مرد سرش را به زیر انداخت و گفت همراهم بیایید، سر راه گفتم آقا کلانتری محل ما سمت دیگر است شما کجا می روید؟

مامور چیزی نگفت اما وقتی تابلوی پزشکی قانونی را دیدم دیگر امیدم ناامید شد. پله ها را نمی توانستم بالا بروم، دستام می لرزید و چشمانم نمی دید. در سردخانه زنی با لباس سفید ایستاده بود و به محض دیدن من کشویی را بیرون کشید و ملحفه را کنا زدم، نه بهار... بهارم .. همه کسم .. دنیای من ... دیگر چیزی نفهمیدم .

وقتی بعد از به گفته پدرم 5 روز بهوش آمدم فهمیدم که همسرم دختر 5 ساله ام را در آن روز به بهانه خرید بستنی بیرون برده و در راه چون دخترم علاوه بر بستنی، چیزهای دیگری نیز از او می خواسته، احمد عصبانی شده و گلوی بهارم را محکم گرفته و خفه اش کرده.

وقتی احمد به خودش آمده سر افتاده و چشمان بسته دخترم را روی دستانش حس کرده و چون ترسیده بود او را داخل چاهی در آن نزدیکی انداخته بود.

خدای من .... شیرین در حالیکه صدایش می لرزید‏، هق هق گریه امانش نمی داد...

منبع: فارس


kieunu.net sai gon
چهارشنبه 30 مرداد 1398 10:43 ق.ظ
Hi, I do think this is a great site. I stumbledupon it
;) I may return yet again since I saved as a favorite
it. Money and freedom is the best way to change, may you be rich and continue to help others.
사설토토사이트
سه شنبه 29 مرداد 1398 04:30 ب.ظ
Wow, wonderful blog layout! How long have you been blogging for?
you make blogging look easy. The overall look of your web site is fantastic, as well as the content!
사설토토사이트
سه شنبه 29 مرداد 1398 03:06 ب.ظ
I have read so many articles on the topic of the blogger lovers but
this article is in fact a pleasant piece of writing, keep it up.
Victoria hearts
دوشنبه 28 مرداد 1398 08:54 ب.ظ
I've been surfing online more than three hours today, yet I never found
any interesting article like yours. It's pretty worth enough for
me. In my opinion, if all website owners and bloggers made good content as you did, the web will
be a lot more useful than ever before.
insolvenz in lettland
دوشنبه 28 مرداد 1398 09:30 ق.ظ
Can I just say what a comfort to find an individual who actually understands what they're discussing on the internet.
You actually know how to bring an issue to light and make it important.
More and more people ought to look at this and understand this side of the story.
It's surprising you're not more popular because you most certainly have the gift.
starting a business
یکشنبه 27 مرداد 1398 11:03 ق.ظ
Woah! I'm really digging the template/theme of this blog. It's simple, yet effective.
A lot of times it's hard to get that "perfect balance" between usability and visual appeal.
I must say you've done a awesome job with this. Additionally,
the blog loads very quick for me on Chrome. Excellent Blog!
hotels
شنبه 26 مرداد 1398 07:08 ب.ظ
I'm gone to convey my little brother, that he should
also pay a visit this web site on regular basis to obtain updated from most recent news.
my blog
شنبه 26 مرداد 1398 06:38 ب.ظ
These are truly wonderful ideas in about blogging.
You have touched some fastidious things here. Any way keep
up wrinting.
zalgiris
جمعه 25 مرداد 1398 08:29 ب.ظ
If you want to grow your know-how just keep visiting this web page and be updated with the most recent news posted here.
situs togel online
جمعه 25 مرداد 1398 01:10 ب.ظ
thanks a lot for your kindsee at this site
REPLICA
پنجشنبه 24 مرداد 1398 05:00 ق.ظ
Pretty! This has been a really wonderful
article. Thanks for providing these details.
FAKE LOUIS VUITTON
پنجشنبه 24 مرداد 1398 04:10 ق.ظ
We are a group of volunteers and starting a new scheme in our community.
Your site offered us with valuable information to work on. You've done
a formidable job and our whole community will be grateful to you.
Birthday Party idea
چهارشنبه 23 مرداد 1398 10:16 ب.ظ
Good post. I will be going through some of these issues as well..
dog cafes around Balga
چهارشنبه 23 مرداد 1398 08:14 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts on dog cafe's in Nollamara.
Regards
사설토토사이트
چهارشنبه 23 مرداد 1398 01:04 ب.ظ
Hi there to all, how is everything, I think every one is getting more from
this site, and your views are nice in favor of new visitors.
Birthday Party idea
چهارشنبه 23 مرداد 1398 10:23 ق.ظ
Everything is very open with a very clear explanation of the
challenges. It was really informative. Your website is useful.
Thanks for sharing!
tantra manifestation magic
چهارشنبه 23 مرداد 1398 09:05 ق.ظ
I love what you guys tend to be up too. This sort of clever work and coverage!
Keep up the very good works guys I've added you
guys to our blogroll.
agimat trading system 2018
چهارشنبه 23 مرداد 1398 08:44 ق.ظ
What i don't understood is if truth be told how you are not actually a lot more smartly-preferred than you might be right now.

You're very intelligent. You realize therefore considerably in relation to this topic, made me individually believe it from a lot of various angles.
Its like men and women aren't fascinated until it is one
thing to accomplish with Woman gaga! Your personal stuffs outstanding.
Always care for it up!
נערות ליווי
سه شنبه 22 مرداد 1398 06:18 ب.ظ
"We should build to an alternative crescendo, cheri," he said.
"And then we may have an ending that will be as none before."

His smile was decadent, his eyes were filled
with lust, as well as soft skin of his hard cock against my sex was having its intended effect.
I used to be feeling a stronger arousal now as I felt his cock slide between my sensitive lips.
I felt the head of his cock push agonizingly at the doorway of my pussy, and Needed
him to thrust into me hard. Instead he pulled back and slid his hardness back about my clit.


I became aching to acquire him inside, and I could tell that
his need to push that wonderful hard cock inside me was growing.
His moans grew to check mine, and I knew the experience of my wet pussy lips to the head of his cock was getting a lot for both of us.



"Permit finale begin," he stated, and that he slid the end
of his cock inside me.

The two of us gasped as they held his cock there for just
a moment. I contracted my pussy to drag him further inside, anf the husband threw his head back in the sensation. Inch by excruciating inch he pushed his cock inside
me, every time I squeezed my pussy around him. His cock felt wonderful mainly because it filled me, but Needed all this inside me.
I rolled to the side and rested my leg against his shoulder, and hubby plunged his cock up in.
stress related illnesses
سه شنبه 22 مرداد 1398 03:40 ب.ظ
Hmm is anyone else experiencing problems with the images on this blog loading?
I'm trying to figure out if its a problem on my end or if it's
the blog. Any feedback would be greatly appreciated.
پروین
یکشنبه 20 مرداد 1398 09:35 ب.ظ
Ryyan and I had a quick discussion about fitness trackers (i.e.
best-vpns) this night.
ตัวแทนจำหน่าย
شنبه 19 مرداد 1398 08:12 ب.ظ
Hello very nice web site!! Guy .. Excellent ..

Amazing .. I will bookmark your blog and take the feeds additionally?
I am glad to find a lot of helpful information right here within the submit, we'd like work out more techniques in this regard, thank you for sharing.
. . . . .
Merry
شنبه 19 مرداد 1398 03:05 ب.ظ
I love what you guys are usually up too. This type of clever work and exposure!
Keep up the great works guys I've included you guys to my blogroll.
kako povecati penis
جمعه 18 مرداد 1398 08:49 ق.ظ
Howdy! I know this is kinda off topic however , I'd figured
I'd ask. Would you be interested in trading
links or maybe guest writing a blog post or vice-versa?
My website discusses a lot of the same subjects as yours and I think we
could greatly benefit from each other. If you might
be interested feel free to shoot me an e-mail.
I look forward to hearing from you! Fantastic blog by the way!
productive business
جمعه 18 مرداد 1398 05:27 ق.ظ
If some one wants expert view on the topic of running a blog afterward i propose him/her to pay a visit this website, Keep up the fastidious
work.
netmagneticlaundry.blogspot.com
چهارشنبه 16 مرداد 1398 06:40 ب.ظ
This Laundry Washing Ball operates as laundry detergent.
calculator
چهارشنبه 16 مرداد 1398 02:37 ب.ظ
Hey there I am so happy I found your site, I really found you by error, while I was
searching on Digg for something else, Anyhow I am here now and would just like to
say thanks a lot for a tremendous post and a all round interesting blog (I also love
the theme/design), I don’t have time to read it all at the minute but I
have bookmarked it and also added in your RSS feeds, so when I have time I will be
back to read more, Please do keep up the fantastic b.
EZ Battery Reconditioning by Tom Ericson
سه شنبه 15 مرداد 1398 03:03 ب.ظ
Hi, I think your site might be having browser compatibility issues.
When I look at your blog site in Opera, it looks fine but when opening
in Internet Explorer, it has some overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, fantastic blog!
best real estate agents Nambour
دوشنبه 14 مرداد 1398 05:30 ب.ظ
Wonderful beat ! I wish to apprentice while you amend your web site, how can i
subscribe for a blog website? The account helped me a acceptable deal.

I had been tiny bit acquainted of this your broadcast provided
bright clear concept
New Zealand
دوشنبه 14 مرداد 1398 03:55 ق.ظ
Hmm it appears like your blog ate my first comment (it was extremely long) so I guess I'll just sum it
up what I had written and say, I'm thoroughly enjoying
your blog. I as well am an aspiring blog writer but I'm still new
to the whole thing. Do you have any helpful hints
for novice blog writers? I'd genuinely appreciate it.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30